زندگی...
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!
چون این زندگی کردن است که
بهترین های دیگر را برایم میسازد
بگذار هر چه از دست میرود برود؛
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد،
حتی زندگی را ...
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!
چون این زندگی کردن است که
بهترین های دیگر را برایم میسازد
بگذار هر چه از دست میرود برود؛
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد،
حتی زندگی را ...
کسی که توحرفاش زیاد میگه بیخیال ...
بیشتر از همه فکر و خیال داره ...
فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره ...
چون خسته س ....
چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی
در هر صورت بهم
لطف میکنی
چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم
و اگه ازم متنفر
باشی تو ذهنتم...
(شکسپیر)
آنهايي كه ما را از دوستي با جنس مخالف،
با آتش
جهنم مي هراسانند،
نمازشان را به اميد همخوابي
با حوريان بهشت
میخوانند !!
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده
بود و ادعا مي کرد که زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بودو هيچ خدشهاي
بر آن وارد نشده بود و همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که
تاکنون ديدهاند. مرد جوان با کمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: "قلب تو به
زيبايي قلب من نيست." مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه کردند.
قلب او با قدرت تمام ميتپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده
و تکههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نکرده
بودند. براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي
عميقي وجود داشت که هيچ تکهاي آن را پرنکرده بود. مردم که به قلب پير مرد خيره
شده بودند با خود ميگفتند که چطور او ادعا ميکند که زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره کرد و گفت: "تو حتماً شوخي
ميکني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه کن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است."
پير مرد گفت: "درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد.
اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميکنم. هر زخمي نشانگر انساني است که من
عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا کردهام و به او بخشيدهام. گاهي
او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاندگوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که
برايم عزيزند؛ چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم
را به کساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين
شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند که داشتهام.
اميدوارم که آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را باقطعهاي که من در
انتظارش بودهام پرکنند، پس حالا ميبيني که زيبايي واقعي چيست؟"
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي که اشک از گونههايش
سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خودقطعهاي بيرون آورد و با
دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد پيرمرد آن راگرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد
و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه
زيباتر بود زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود