یــه وقتایـــی یــه کسایـی رو تـــــو زندگیــمـون راه میدیم
که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راشـــون میــــدادن…

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون



شخصیت شناسی براساس نوع کفشی که می پسندید!

تا به حال شنیده اید که بتوان از روی کفش شخصیت یک نفر را روانشناسی کرد؟ شاید کمی عجیب به نظر برسد یا حتی بعضی ها بگویند که این موضوع مثل طالع بینی چندان قابل اطمینان نیست اما باور کنید تحقیقات علمی نشان داده اند که می توان از روی کفش افراد را روانشناسی کرد.
کریستین کراندال، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه کانزاس، می گوید: «هیچ کسی شک ندارد که حالت چهره، سر و مدل موها می تواند خیلی چیزها درباره شخصیت فرد بگوید ولی درباره بعضی از انواع پوشاک مثل کفش ها نیز می توان چنین چیزی گفت.» او می گوید، تحقیقات نشان می دهد کفش های شما هر طور که باشند، می توان با نگاه کردن به آنها راجع به شخصیت تان تا حدی قضاوت کرد. روانشناسان دانشگاه کانزاس میگویند که مدل، قیمت، رنگ و شکل ظاهری کفش ها می تواند ویژگی های احساسی و شخصیتی افراد را نشان بدهد، پس همین الان به کفش های خود نگاه کنید. چه کفشی به پا دارید؟ کفش های تمیز واکس خورده؟ کفش های پاشنه بلند؟ کفش های قشنگ ولی کمی فرسوده؟
کفش شما نشان دهنده روحیه شماست
در جریان تحقیقات در کانزاس، ۶۳ دانشجو به ۲۰۸ جفت کفش نگاه کردند و خصوصیات صاحب آنها را حدس زدند. این افراد که کفش ها را مشاهده می کردند حدود ۹۰درصد خصوصیات شخصی صاحبان کفش ها را به درستی حدس زدند. صاحبان کفش ها که به طور داوطلبانه در این تحقیق شرکت کرده بودند، قبلا پرسشنامه تست شخصیت را پر کرده و از آنها خواسته شده بود کفش هایی را که بیشتر مورد استفاده قرار می دهند به محققان تحویل بدهند.
از شرکت کنندگان خواسته شد به کفش ها نگاه کنند و جنسیت، سن و موقعیت اجتماعی صاحب آنها را حدس بزنند. خصوصیات شخصیتی موردنظر عبارت بود از برون گرایی یا درون گرایی، محافظه کاری یا آزادی خواهی، ثبات احساسی، سازگاری و وجدان.از آنجایی که کفش ها مدل ها، برندها، ظاهر و کاربرد های متفاوتی دارند، می توانند حامل اطلاعاتی راجع به تفاوت های شخصی باشند. بعضی از این تفاوت ها بارز و مشخص هستند.

کراندال، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه کانزاس، می گوید اینکه فردی کفش فانتزی بپوشد یا راحتی یا رسمی همه می توانند وجهی از شخصیت او را نشان دهند، او در تحقیقات خود گروهی را مامور کرد که با آزمون های شخصیت شناسی بررسی کنند هر مدل کفش چه ویژگی های شخصیتیای را نشان می دهد و بعد یافته ها را مورد آزمایش قرار داد، بعضی از آنها کاملا دقیق بودند و بعضی چندان دقیق نبودند.


کفش ساقدار:
آنهایی که سرد و بی احساس هستند

افرادی که علاقه زیادی به پوشیدن کفش ساقدار دارند معمولا روحیه سردی دارند و بیشتر درون گرا هستند و تمایل دارند از جامعه کناره گیری کنند و بیشتر منزوی باشند و حتی هیچ تلاشی نمی کنند که مورد قبول دیگران باشند یا حتی روحیه وظیفه شناسی از خود بروز دهند. ثبات عاطفی آنها کمتر است و روحیه ای تهاجمی دارند. دکتر کراندال می گوید: اگر فردی چنین کفشی بپوشد، یعنی دوست دارد بعضی از قوانین معمول را بشکند.


کفش مد روز:
کار گروهی دوست ندارند

کاملا مشخص است افرادی که از کفش مد روز استفاده می کنند، درآمد نسبتا بالایی دارند، به ظاهر خود بسیار اهمیت می دهند و تا حدودی مغرور هستند. به طور کلی افراد این گروه در جمع کمتر پذیرفته می شوند و خودشان هم خیلی دوست ندارند در فعالیت های گروهی شرکت کنند ولی نباید از حق گذشت که احساس وظیفه شناسی بالایی دارند.


آرام و ساده
افرادی که از کفش های معمولی و نه چندان شیک استفاده می کنند، ویژگی شخصیتی متمایز یا دیدگاه سیاسی خاصی ندارند، معمولا از گروه سیاسی خاصی طرفداری نمی کنند و اصولا ویژگی شخصیتی متمایز و خاصی ندارند. آنها مانند پوشش خود، شخصیتی آرام و ساده دارند و سعی می کنند همه جا از خود شخصیت قابل قبولی ارائه دهند، بعید است افراد این گروه را با صندل های پاشنه دار ببینید.

 
کفش شاد و رنگی:
آدم های فعال
افرادی که از کفش های رنگارنگ استفاده می کنند یعنی کفش هایی با رنگ های روشن و متفاوت که معمولا به عنوان اسنیکر شناخته می شوند، می پوشند معمولا ثبات احساسی بیشتری دارند و کمتر از دیگران خودشان را گرفتار استرس و اضطراب می کنند. این رنگارنگ پوش ها برون گرا و بسیار فعالند و تمایل دارند با مدل و رنگ کفش هایشان پیامی را به دیگران منتقل کنند، البته لزوما این پیام حقیقت ندارد. محققان تاکید می کنند که کفش شاد و رنگارنگ الزاما باعث شادی افراد نمی شود.


کفش با ظاهر ناراحت
از همه خونسردترند
کفش هایی که خیلی ناراحت به نظر می رسند مثل کفش هایی با پاشنه خیلی بلند و... معمولا توسط شخصیت های خیلی آرام و خونسرد پوشیده می شوند.
کفش قدیمی:
وظیفه شناس اما سرد
افرادی که معمولا کفش های کهنه و قدیمی می پوشند، بسیار برون گرا هستند و از ثبات شخصیتی بالایی برخوردارند. این افراد تا زمانی که کفش شان نیاز به تعمیر پیدا نکند آن را از پا بیرون نمی آورند. به وظیفه شناسی این افراد می توانید اطمینان کنید اما کمی سردمزاج هستند. البته ویژگی های شخصیتی این گروه کمی متغیرتر از دیگر گروه هاست.
افرادی که روحیه ای نسبتا خشن دارند و خشونت ورزی را چیزی منفی نمی دانند: آنهایی که چکمه های کوتاه می پوشند.
آدم های سازگار که خود را با هر موقعیتی تطبیق می دهند: کفشی می پوشند که بتوان در جاهای مختلف از آن استفاده کرد. درواقع کفش های چندمنظوره می پوشند.
افراد آزاداندیش که چندان خود را درگیر مقررات و چارچوب ها نمی کنند: کفش ارزان قیمت می پوشند و خیلی از آن مراقبت و نگهداری نمی کنند.
کسانی که نگران قضاوت دیگران و روابط انسانی خود هستند: کفش نو می پوشند و مدام مراقب آن هستند.

127841271922 عکس های عاشقانه سال 90

بزرگترین اشتباه ما این است که :
گاهی‌ آدم‌ها رو ؛
بسیار طولانی تر از چیزی که لیاقتش رو دارند ،
در زندگیمون نگاه می‌داریم …
.

زندگی...

زندگی میکنم ... 

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که

بهترین های دیگر را برایم میسازد 

بگذار هر چه از دست میرود برود؛

من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد،

حتی زندگی را ...

زیباترین تصاویر عاشقانه

 کسی که توحرفاش زیاد میگه بیخیال ...

بیشتر از همه فکر و خیال داره ...

فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره ...

چون خسته س  ....

رسیدن هم
مثل نرسیدن سخت است
رسیدن آداب دارد ! 
وقتی رسیدی باید بمانـی، 
باید بسازی ..
باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی
که آرزویت بوده برسی !
وقتی رسیدی باید حواست باشد
تمام نشوی

تنفر..

چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی


در هر صورت بهم


لطف میکنی


چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم


و اگه ازم متنفر


باشی تو ذهنتم...

(شکسپیر)

جنس مخالف..

آنهايي كه ما را از دوستي با جنس مخالف،


با آتش


جهنم مي هراسانند،


نمازشان را به اميد همخوابي


با حوريان بهشت


میخوانند !!


من زندگی می بافم..


 عکسهای رمانتیک و عاشقانه با کیفیت بالا | irannaz.com

.

می خواهم با کلاف سردرگم لحظه هایم، زندگی ام را ببافم...

انگشتانم را لای تارو پود کلاف فرو می برم ..چشم می دوزم به تارهای تو در تو و با خود فکر می کنم...

رنگش؟...بدک نیست

طرحش؟...بگذار ببینم...ساده؟...کشباف؟...هان! کشباف...زندگی ام را کشباف می بافم...شاید لازم باشد قدری کشش دهم.

چه ببافم؟...یک نیم تنه...قانعم!...همین که قلبم را گرم نگه دارد کافیست...

روزها را رج می اندازم...ساعتها را...ثانیه ها را...

یکی رو...یکی زیر...گهگاه خاطره ها را گره می زنم به تار و پود زندگی و نقشی می اندازم...یکی خوب...یکی بد...خوب و بد در

 هم تنیده می شود...گاهی رج رج رنج می بافم...گاهی...

از "زندگی بافتن" که خسته می شوم، گره ها را کور می کنم...خوب یادم هست معلم فنی و حرفه ای می گفت: "گره ها را که

 کور کنی دیگر نمی توانی ببافی"...

گره ها را کور می کنم...راه بازگشتی نیست...

جلوی آینه می ایستم...نیم تنه را می پوشم...ژست می گیرم...نیم رخم را نگاه میکنم...

خب؟...چطور است؟...به من می آید؟...تو بگو...زندگی ام به من می آید؟!...


زيباترين قلب دنيا از آن کيست؟

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بودو هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: "قلب تو به زيبايي قلب من نيست." مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تکه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نکرده بودند. براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه‌اي آن را پرنکرده بود. مردم که به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند که چطور او ادعا مي‌کند که زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره کرد و گفت: "تو حتماً شوخي مي‌کني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه کن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است."
پير مرد گفت: "درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد. اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌کنم. هر زخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اندگوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برايم عزيزند؛ چرا که ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقت‌ها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند که داشته‌ام. اميدوارم که آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را باقطعه‌اي که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا مي‌بيني که زيبايي واقعي چيست؟"
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي که اشک از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خودقطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد پيرمرد آن راگرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود

قضاوت عجولانه

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد , او پس از اين که جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد:
 چرا اين قدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمي دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريع تر خودم را رساندم , و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم , 

پدر با عصبانيت گفت: 
"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود، آيا تو مي توانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا مي مرد چکار مي کردی؟"
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده، مي گويم" از خاک بر آمده ايم و به خاک باز می گرديم ,,, شفادهنده يکی از اسم های خداوند است ,,, پزشک نمي تواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه ,,, ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا "

پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم، آسان است ),,, 

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد ,,, خدا را شکر ! پسر شما نجات پیدا کرد ,,, 

و بدون اين که منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالي که بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد ,,, 

پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد، گفت:
"چرا او اين قدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالي که اشک از چشمانش جاری بود، پاسخ داد :
پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."


دلـم گـرفته است ...

نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ...
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد..
دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند ...
و آنچه هستند را میپذیرم ...
و دنیـا هم به رویش نمی آورد این تنـاقض را ...


بنده گفت خدا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام . خدایا همین یکبار ..همین یک آرزو.... و این آخرین آرزوی من است.... 

فرشته خندید و با خود گفت : چه دروغ بزرگی آخرین آرزو !!! تا جائی که به یاد دارم آرزو های آدمیان بی نهایت بوده... 

خدا خندید و گفت : دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد : یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند و هزاران هزار بار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو می فرستیم نا شکری می کنند و طلب از بین رفتنش را می کنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است.... 

فرشته گفت : و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعا یشان پاسخ نمی دهد سه حالت دارد : اول آنکه به صلاحشان نیست ، دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوند و سوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا می کند....


 
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی.... 

اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

در تاریخ آمده است، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر دراصفهان بخدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس ازسلام و احوال پرسی ازشیخ پرسید :

در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان" ؟

شیخ گفت: هرچه نظر شما باشد همانست ولی به نظر من "اصالت" ارجح است.

و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که "تربیت" مهم تر است !

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچ یک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!
درهنگام شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت " از "اصالت " مهمتر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است

شیخ درعین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا هم مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!!! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست وتمرین زیاد انجام می شود...

ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت.او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست بکار شد، چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان .

شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش میدید زیر لب برای شیخ رجز میخواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد.
در آن هنگام، هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب...

واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر!

یادت باشد با "تربیت" میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود برمیگردد.



زخـــم های بی نظیری بر تن دارم ...



امـــا تو ، مهربان ترینشان بودی ؛



عمیق ترینشــان ...



عزیز ترینشـــان !!



بعد از تو ، آدمهـــ ــا 



تنهـــا خراش های کوچکی بودند بر پوستـــم ؛



که هیچکدامشان به پای ِ تو نرسیدند !!



(( به قلبـــم نرسیدند ))


زبان مشترکی داریم 

با این همه


یکدیگر را نمی فهمیم

ما باید

مثل غارنشین ها

تنها به علامت دست های مان

اکتفا می کردیم

آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی

میانمان جدایی نمی انداخت


چه رسم جالبي است،

محبتت را ميگذارند پاي احتياجت،

صداقتت را ميگذارند پاي سادگيت، سکوتت را ميگذارند پاي نفهميت،

نگرانيت را ميگذارند پاي تنهاييت،

و وفاداريت را پاي بي کسيت.

و آنقدر تکرار ميکنند که خودت باورت ميشود که تنهايي و بيکس

 و محتاج !!

بهانه ی پسرانه

ده تا از بهترین بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!

1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (یعنی:خیلی زشتی!)

2- فاصله سنی‌مون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی!)

3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

4- من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی!)

5- دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

6- من با خانمهای همکارم بیرون نمی‌رم. (یعنی:خیلی زشتی!)

7- تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی!)

8- من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی!)

9- من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی!)

10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)



خنده های ما

در خلال روز های زندگی ،

در عبور  روزهای کودکی ؛

و در شروع یک بلوغ مخملی

 گم شدند ...

آه زندگی !

زود اعتراف کن !

خنده های ما کجاست ؟

دست و نزد کیست ؟

آه زندگی  ...

آی زندگی ...

زود و زود و زود

تند و تند و تند

پاسخم بده ...


                                بائيزرای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز…برای من فصل سردی دلهاست…فصل باریدن اشکها…فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…فصل رقصاندن آتش سیگار در سیاهی و سکوت شب…اینروزها هوای دلم هم پاییزیست…

دو همسفر


کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
 
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
 بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
 
نخست، از خدا غذا خواستند.
فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد.
اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
 
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید.
در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
 
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
 
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند.
 
پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
 
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
 
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
 درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
 
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی.
 
زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
 
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
 
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
 
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.

ma fagirim AloneBoy.com  داستان کوتاه چقدر ما فقیریم...!

شانس خود را امتحان کنید !

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

وقـتی پـیـرمرد با دیدن دختـران جوگـیر میـشود