شبی در کنج میخانه  گرفتم تیغ بردستم

بگفتم خالقا! یارب !توفکرکردی که من مستم؟

کجایی تو؟چه هستی تو؟

چه میخواهی تو ازقلبم..

توازقلبم چه می جویی؟

تو فرعون راخدا کردی

تو شیرین را ز فرهادش جداکردی 

سبردی تیغ بر ظالم

با آن شیطان خون خوارت..تو ظلم را عطا کردی

سبس گفتی مشو کافر...

توفکرکردی من مستم.....